|
تنها . هميشه بدون اينکه در دنيا دلي باشد که ثانيه اي چند بخاطر من بتپد دنيا را ترک مي کنم.... |
آن روز که در خیال

دستهایم را به دستهایت می سپردم
و قلبم را به قلبت...
آن روز که عاشقانه نگاهت می کردم
و تو مهربانانه لبخند می زدی...
آن روز که از قله بلند عشق
فریاد دوست دارم سر می دادم...
آن روز فقط به یک چیز می اندیشیدم:
روزهای سردی که در آغوش گرم هم...
.........
...
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:43 توسط سام
روزهای سرد فرا رسید و حرارت آتش نیمه خاموش عشق مرا به سردی کشاند...
دیگر آن سوزش مطبوع را احساس نخواهم کرد...
دیگر آن روزهای قشنگ... آن حرفهای شیرین... آن لذت تماشای باران در کنار تو...
آه... دیگر دل دیوانه ی من آتشی بر جانم نمی زند و سوزشی بر جانم نمی افکند...
دیگر باران لذتی برای من نخواهد داشت...
دیگر شوق نوشتم هم نیست...
دیگر...
...
تو کجایی گمشده ی روزهای تنهایی من...

روزهای سرد فرا رسید... و فرشته ی گریزان من خیال بازگشتن ندارد...
با ناامیدی آن را جستجو می کنم...
اما هرچه می گردم بیشتر از من دور می شود و سایه ها و رویاهای گذشته جانشین دستان گرم و مهربان او...
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:18 توسط سام |
وقتي تو با مني وقتي... تو با مني...

بودن را حس مي کنم
و شکفتن در زندگي...
وقتي تو با مني
اندوه سايه اش را مي دزدد
و مي بارد ابر آشنايي
در کوچه هاي غربت...
وقتي تو با مني
باز مي خندم
و بودن را باور مي کنم...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:39 توسط سام |
تابستان پر از سکوت و تنهـايي ام آنقدر آرام و بي صدا گذشت که گويي هرگز تابستـاني نبوده و روياهايي 
که قرار بود در آن روزهاي گرم به حقيقت بپيوندد بدست فراموشي سپرده شد...
انگار تمام آنچه بين ما بود سايه هاي متحرکي بودند که لحظه اي خود را به نمايش مي گذاشتند و بعد در
اعماق تاريکي محو مي شدند...
راستي چقدر از زمان رفته و من از خود بي خبرم...؟؟؟
چقدر روزهاي فراواني را با تکرار کلمات گذرانده ام و نمي دانم...؟؟؟؟
درست که فکر مي کنم مي بينم واقعا زندگي جز تکرار نيست... تکرار من... تکرار تو... تکرار شادي...غم...
فقط فراموشي است که من و تو را نسبت به اين تکرارها بي توجه کرده است...
فقط فراموشي است که واقعيت ها را سايه مي کند و همه رنگها را سياه و سفيد...
فراموشي است که حتي من و تو... خـاطراتمـان را... بي تفـاوت و بي رنگ مي کنـد عـادتي که حتـي اگر
نخواهيم هم زندگي مان را کم رنگتر از ديروز مي نمايد... حتي اگر تابستان باشد يا پاييز آشنايي...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:47 توسط سام

.............................
...................
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 2:44 توسط سام
باز در تنهایی خود...باز ماه آغاز من...
در آغازم...؟؟؟
همیشه که به این ماه می رسم آغاز و پایان را یک جا می دیدم...
آغاز روزهای سکوت و.... پایان روزهای تلخ جوانی ام...
باز در تنهايي خود... حياتي گمشده را جستجو مي کنم... آغازي دوباره... بي تو...
اما...
امروز احساس مي کنم هر چه پيشتر مي روم کمتر آنچه را مي خواهم مي يابم...
امروز... زندگي من همـانند خوابهـاي آشفتـه اي شده است که در نظـر عاشـقـان و گنـاهکاران و
محرومان جلوه می کند...
اما باز خود را...با وجود اینهمه رنج و تنهایی... زنده نگه داشته ام...
آه....
کاش آغـازهای زندگی ام پایان دریاهـای طوفانی بود...
کاش ساحل آرامشی می یافتـم که پاهای خسته ام را...

نمی دانم!
به پایانم...؟؟؟؟
نمی دانم!!
به دریایی گرفتارم...
کشتی ام...گرفتار تلاطم های آب
در اوج تنهایی...خود به خود در بند تقدیرم...
ساحلی نمی یابم...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 2:27 توسط سام |

امروز؛
در این سایه سار اندوه
تنهاتر از همیشه
خالی تر از گذشته
حسرت زده و بی تاب
سرگردان و پریشان
منتظر نگاه غزل گونه ای...
نه...
دیگر جان نمی گیرد
این تن خسته و فرسوده ی من...
+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 17:21 توسط سام